فصل گلابگیری - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 14:10
هرگز غنچه ای را ندیده بودم که تا این اندازه شبیه به بهار باشد. چقدر شبیه شمشیر زدن پیامبر در میدانِ بدری. استواری ات یاد آور کوه احد است و عمق روحت یادآور غزو خندق. چشمانت به صبوری شعب ابی طالب است. و نامت، نامت، نامت ... نامت جان پیامبر است! پسر لیلا! هنگام مجنونی فرارسیده است. عبای جدت را بپوش و ب...
و خسف القمر ... - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 14:10
بگذار بروم. صدای العطش امان مرا هم بریده. یادت می آید؟ بعد از آن که معاویه با هشتاد و پنج هزار نفر وارد نجران شد و فرمان داد ابوالاعور اسلمی آب را به روی خیام امیر المومنین ببندد چه کردیم؟ یادت می آید که با هم، همراه مالک اشتر برای سپاه پدر آب آوری کردیم و در حالی که گرد و غبار دستارم را پوشانده بود...
انشاء - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 14:10
استاد زبان عمومی موضوع انشا از خودش در کرد که: وات ایز بیوتی؟ و خب طبیعی بود که همه کلاس شروع کنند به بافتن فلسفه برای این پرسش کلیشه ای مضحک. یکی با نثر دست و پا شکسته ی انگلیسی اش نوشت بیوتی ایز اوری تینگ بیوتیفول. دیگری هم یک مشت کلمه قلمبه سلمبه قطار کرد پشت هم که: ایتز ریلیتد تو ایموشنال اسپکت ...
این حسن ها ... - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 14:10
منو یادت میاد آقا؟ وقتی ماه جدید قمری شروع شد و ما هنوز تو مکه بودیم، روحانی کاروان گف میشه یه عمره دیگه انجام داد. قبل ترشم بابا گفته بود از بین اماما فقط شما نرفتین مکه... یادته فقط به عشق خودت عمره دومو رفتم؟ ... ده سال پیش معامله کردم باهات... دستمو نمیگیری؟ میخوانمت به لحن زمان های کودکی بابای ...
چه کنم؟ چاره چه جویم؟ چه خیال اندیشم؟ - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 14:10
پ.ن: تا حالا این قدر ّ«بی چاره» نشده بودم ...
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 14:10
«پیشگیری بهتر از درمان است». آه خدای من، هیچ وقت گمان نمی کردم روزی جمله ی به این سادگی دمار از روزگارم در بیاورد. دردناک تر از این جمله نداریم. والله نداریم میرزا. می دانی میرزا، بدترین درد عالم این است که با تو مثل یک «درد» برخورد کنند. مثل یک غده با ریسک سرطانی شدن. بعد هم چون شیفته چشم و ابروی «...
اضغاث احلام - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 14:10
بعد از این که زلزله آمد، خوابت را دیدم. روحم بین ترس از زلزله و عشق تو گیرافتاده بود و آخر سر خوابی دید که نه سیخ بسوزد نه کباب. خودش سوخت ولی، هم جای سیخ هم جای کباب... خواب دیدم که دارم داخل خیابان راه می روم. گمانم نزدیک های دانشگاه بود، نمی دانم. تو را دیدم، با همان نجابت همیشگی. پایین را نگاه م...
مارگزیده - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 3:17
هر شب بغض می شوم و دوباره خودم را فرو می خورم، بل عجب بحر بیکران که منم؟ نباید کار دست خودم بدهم، البته که مارگزیده از ریسمان سپید و سیاه می ترسد. من هم میترسم، از هر چیزی که پارسال همین موقع را یادم میاورد می ترسم. از رنگ سیاه میترسم. از آقای رضوی میترسم. از صدای تقّه قاشق میترسم، از داستان موسی و ...
شعر - تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 1:39
چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ب.ظ تمامِ دلخوشیِ من یکی دو آهنگ است دوای درد من این بار چای پر رنگ است به من که سنگِ تو بر سینه می زدم گفتی علاج سرکشیِ میخ آهنین، سنگ است مسافرم که وجودم شکست جای نماز میان عشق و "رسیدن"، هزار فرسنگ است کدام خاطره آخر؟ به جز سلام نخست... دلم برای تنفّس، کنار
لال - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 10:50
تا به حال کسی اینطور با دید ابزاری به من نگاه نکرده بود. ولی من از این که الآن همچین ابزاری هستم اصلا احساس بدی ندارم. چون حقیقتش هیچ وقت کسی بهم این رو نگفته بود که خوب روحیه میدم یا خوب حرف می زنم. همیشه ی خدا با حرفام همه چیز رو خراب می کردم، همه چیز رو... اون موقعی که باید روحیه بدم، باید حر
من صرفا بودم ... - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 1:07
میرزا! میرزای عزیر، میرزای دوست داشتنی، خودت می دانی که دلم به قاعده یک سر سوزن برایت تنگ شده بود. برای صحبت کردن با تو، برای یک نفر که غرغرهایم را خریدار باشد... حقیقت، زندگی من به طرز عجیبی با عدد دو عجین شده است. فی الواقع من در اکثر مواقع، فردِ دوم به بعد بوده ام، اولویت دوم به بعد بگویم بهتر ا
هر جای هر جای هر جا ... - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 9:09
ماهی ها از اول زندگی تا خود مرگ، حتی تا بعد ازمرگ، تا داخل ماهیتابه، تا داخل زباله دانی، چشمهایشان را نمی بندند. گاهی اوقات فکر می کنم واقعا چه چیزی از زندگی عایدشان می شود؟ نصف بیشتر لذتهای زندگی وقتی اتفاق می افتند که چشمانت را ببندی. مثلا بی بی عارفه که خورشت آلو اسفناج بار می گذارد، تو باید در
باز بگویمت ؟ - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 17:29
فراموشت نشده که این همان حسن است که پی نافرمانی ابو موسی از فرمان علی برای یاری، راهی کوفه شد و به یک خطبه ، ده هزار مرد به لشکر علی افزود... این همان حسن است که روز جمل که بسیارها به قصد شتر عایشه پیش رفتند و ناتوان باز گشتند ،او رفت در دقایقی شتر پی شد و غائله تمام... این همان حسن است که صفین،میمن...
نمی دانم ... - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 17:29
این حجم از عادی بودن برایم قابل تحمل نیست. من نمی توانم مثل یک آدم معمولی، ساده از کنارت رد بشوم، ساده ببینمت و یا حتی ساده با تو چند کلامی هم صحبت شوم. اصلا نمی خواهم تصور کنم تو جواب سلام مرا همان طوری بدهی که جواب سلام فلانی و بهمانی را. فکر کن! من تا چند سال پیش بهترین نقش اول مرد زندگیت بودم.
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم... - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 15:06
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
فسانه ... - تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 2:28
گویا دگر فسانه به پایان رسیده بوددیگر نمانده بود برایم بهانهایجنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گورمیخواست پر کندروح مرا، چو روزن تاریکخانهایاما بسان باز پسین پرسشی که هیچدیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخیچشمی که خوشترین خبر سرنوشت بوداز آشیان سادهٔ
و نعم الرفیق - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 19:23
عبارت «مذهبی» همواره برایم نوعی انزجار را به همراه داشته است میرزا. و ازآن بدتر، وقتی که کسی با زبان خودش، خودش را «مذهبی» می خواند، واقعا تمام تنم مورمور می شود. نمونه اش همین چند هفته پیش که به یکی از پسرهای حاج میثم گفتم :« چرا تسبیح می چرخانی موم
چرا به روحانی رای خواهم داد؟ (1) - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 19:23
رئیس جمهور روحانی با سفر به عسلویه 6 فاز پارس جنوبی به ارزش 19 میلیارد دلار و 4 طرح پتروشیمی را افتتاح کرد تا بعد از سال ها ، ایران در برداشت از میادین پارس جنوبی به قطر برسد.سخن اما درباره آنچه روحانی افتتاح کرد نیست بلکه این سفر حاشیه ای داشت که مر
خ د د - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 19:23
دیشب با یک عالم خجالت پایم را داخل مسجد گذاشتم. بعد از دو سال! البت خودتان خبر دارید آمیرزا، مومن بودم، اما نه مومن مسجدی. بچه ها بزرگتر شده بودند، استخوان ترکانده بودند. پشت لب چندنفرشان سبز شده بود. امّا باز هم «بچه» بودند. حمید و مصطفی هنوز مثل م
فلنفسه ... - تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 19:23
به شترمرغ گفتند بار ببر، زبان بسته گفت «مرغم»، گفتند حالا که اینطور شد بپر، این بار گفت : «کوچیک شما، شترم». دقیقا شده است حکایت من میرزا. واو به واوش ... من هیچ وقت در هیچی دوراهی ای ، یک راه را انتخاب نکرده ام. همیشه خوش داشته ام که هر دو راه را