خرید بک لینک

سلام و ادب

انشاالله امروز اولین جلسه کارگاه همسانی خواهد بود. کارگاه به صورت حضوری برگزار میشه. اگر عزیزی خارج از تهران حضور دارن یا شرایطی دارن که حضوری براشون مقدور نیست لطفا در خصوصی به بنده اطلاع بدن و میتونن به صورت آنلاین شرکت کنن

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 17 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:37

ببینید باید چه کرد با این همه تفاوت و مرزی که میان یک دیگر به اهتزاز در آورده اید و هر ثانیه مانند پتکی به گرانی هزاران مرگ بر سر یکدیگر می کوبید. کوفتید. بسیار محکمتر از هر کوفتن که بشر روی شانه های لرزان و داغدیده اش لمس کرده بود. بسیار عجیب به نظر میرسد، بشرِ حقیقتا حقیر هم لمس میکند. ببین لمس که نزدیکترین و خالصترین و بیواسطه ترین تماس ما با هر چیزیست، عینی ترین شهود، بی فاصله ترین آنها، حتی بشر هم میتواند لمس کند. خدای من. اگر کسی به کلی از لمس بی بهره باشد چطور میتواند حواس دیگرش را به کار بگیرد. خرده نگیرید. میتواند. خودم توانسته ام. شبها. وقتی بغض به کلی روحم را در چند فرسخی تنم زنجیر میکند. اما نمیدانم چرا آن لحظه اینطور فکر کردم درباره لمس لعنتیِ سرد و بیهوده. آن لحظه که سطر پیش را مینوشتم. حالا به نظرم تمام نوشته های بالایم بی معنا میایند. کمابیش مثل تمام زیستنم. نظری در خصوص هیچ چیز ندارم. حتی یک واژه هم نمیتوانم اضافه کنم. شب خوش. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 21:55

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 21:55

زمان حقبقتا رفتار متناقض و ریاکارانه ای دارد. وقتی تو را مانند دایه در آغوش گرفته فکر میکنی اصلا نمیگذرد. ایستاده. یا با بطیع ترین سرعت ممکن در حال رد شدن است. اما کافیست به عقب نگاه کنی. همان نسیم کم رمق و ملایم مانند طوفان گذشته و سر راهش همه چیز را زیر و زبر کرده. در جز دیرمیگذرد و در کل بیرحمانه زود. تا قبل این که کمی از دور به او نگاه کنی، طوری که میدان دیدت کمی بیشتر از لحظه و دقیقه و روز و ماه باشد، میفهمی که چیزی جز هیچ برایت نمانده. میفهمی چقدر همه چیز قابل صرف نظر است.  و البته احتمالا بوی نیستی و مرگ هم به مشامت برسد.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 21:55

آنطور نگاهم نکن میرزا. نه، راه گم نکرده ام. البته خواندن این نکته که از دستم دلخوری از روی چشمانت از خواندن «از سرعت خود بکاهید» تابلوهای جاده ای ساده تر است و به زمان کمتری نیاز دارد. ریحانه نگاهم میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:13

ولی این بار برگشته ام پیش خودت. اصلش همین است. من اهل حرفهای کوتاهی که در حصار چند کلمه ی محدود قرار گرفته اند نیستم. من اهل کلمه نیستم، اما اگر بخواهم کلمه را به اجبار به استیجار بگیرم حداقل چیزی که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 22:18

دور از انصاف است اگر بگویم هیچ چیز آن طور که می خواستم پیش نرفت. در تمام این سالها ممکن است چرخ نیلوفری، ناخواسته و از روی مستی، دو سه دوری هم به مراد دل ما چرخیده باشد. اما چیزی که اهمیت دارد نه آن دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 19:28

ماهیت واژه « همین,» برایم مشخص نیست. جدای از تعاریف پیچیده نحوی، اکثر شعرا معترفند که «همین»، خشتِ وزن پر کنِ خوبیست. هر جای کار که دیدی چیزی کم داری و آهنگ شعر می لنگد، چاره کارت یک همینِ ناقابل است. گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 16:31

خوابهایم هر روز پریشان تر میشوند. پریشانی نه به معنای گنگی و ابهام، نه، اتفاقا مثل روز روشن و واقعی و باورپذیرند، پریشانی به معنای خودش. از آغاز نامعلوم تا پایانِ نامعلوم ترِشان باز هم اثری از تو نیست. یعنی گهگاهی سر و کله ات پیدا می شودها، اما خب، باز هم چیزی به ما نمی ماسد. جایی شبیه به امامزاده صالح، جایی شبیه به خیابان انقلاب، جایی شبیه به مسجد صاحب الزمان، جایی شبیه به دربند، در همه این مکان تو را دیده ام. دیده امت در حالی که حتی به قدر یک سلام هم سهم من نبوده ای...


برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 16:31

همه ی عمر ترسیدم. همیشه حواسم پرت بود. امّا نه از تو. همیشه حواسم جمعِ تو بود گُلی. اسم تو آرومم می کرد. تو«الف» بودی؛من«ی».«گیله گُلِ ابتهاج»؛«فرهادِ یروان».سلیقه تو رو یادمه. هرچی رو تو دوست داشتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 16:31

خوش به حالتون که میگید دچار روزمرگی شدید، من اونقدر خالی و پوچم که حتی به اون هم دچار نیستم، زندگیم از هر دچاریتی خالیه، خالی خالی خالی. میرزا می گفت رفتارام شبیه دخترا شده. قهرکردنا، برخوردنا، حرف زدنا، وبلاگ نوشتنا، حتی عکسای پروفایلم. همش داره دور میشه از چیزی که بودم. میگفت انگار دچار یه شکنندگی دخترونه ی نا فرم شدم. لعنتی نمیدونست من به هیچ چیز دچار نیستم.

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 16:31

لازم دارم یه مدت همهی انسان ها رو از خودم دور نگه دارم، یا خودم رو از همه انسانها دور نگه دارم، یا هر چی. یه مدت غایب باشم، و زمان این غیبت به حدی طولانی باشه که بعد از ظهور دوبارهم همه مجاب شن با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 16:31

... فلسفه نام گذاریت هم شنیدنی بود. حقیقتش را بخواهی ربکا، دزدمونا، ژولیت، لیلا و حتی آیدا برای خطاب کردن معشوقه ی واهی ابدا مناسب نبودند. می دانی، آنطور که باید بکر نبودند و این بیش از هر چیز آزارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 16:31

دو روزه آهنگ آخر سریال یانگوم داره با روح و روانم بازی میکنه. جدا از خاطره های تلویزیون ده اینچی و آنتن سیخی و برفک و اتاق پشتی و ... شعرشم عذابم میده. عذابِ خوب.

اونارا اونارا آجو اونا

گانارا گانا را آجو گانا

ینی برو، برو، برای همیشه برو، بیا، بیا، برای همیشه بیا.


در واقع ینی اصن واسم مهم نیست. میخوای برو، میخوای بیا. وضع من کلا توفیری با قبل نمیکنه. من همونم. بودن یا نبودن تو نیست که به دوست داشتن من جهت داده. میفهمی؟

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 16:31

نه. نباید. نباید حتی از شعاع پانصد متری اش بگذری. نباید یک لحظه، فقط یک لحظه احتمال برود که تو را دیده است. اصلش تو را برای دیده نشدن آفریده اند. ببیندت که چه بشود. که اوقاتش تلخ شود؟ که راهش را کج کند؟ که احساس نا امنی کند؟ که کلا اتفاقی نیفتد؟


راستی نکند واقعا کلا اتفاقی نیفتد. هیچ وقت هیچ اتفاق خاصی نیفتد. تا انتهای نامعلومش همین طور پیش برود.

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 16:31

صفحه بندی